مرداد ۲۲, ۱۳۸۷ در ۹:۲۹ ب.ظ · در دسته روزگار

کافه کوچینی، بلوار فاطمی امروز. فرهاد با دوستانش شهبال و شهرام شب پره و شماعی زاده و قمیشی که آنروزها کی برد میزد آرام و سر خوش ترانه های ایتالیایی و روسی را برای جماعت سوته دل و سر دماغ کافه نشین مینوازند. محله دیگری را همان شب ، میبینم که از همه قشری صف بسته اند برای سینما و لاله زار قیامت آدم هایی است که به زودی اسیر نوستالژی تلخی خواهند شد. باکارا با صدای گوگوش امشب میزبان بالا شهری هاست و اقبالی، داریوش اقبالی در استودیوی کوچکی با واروژان سر و کله میزنند تا یک بند از ترانه همانگونه شود که باید. کافه نادری میزهایش را پهن کرده میان نویسنده هایی که نامشان ایستادن را طلب میکند. ایران ولوله است. بوی گندم و یاور همیشه مومن ترانه میشوند و آیدا در آینه کتاب و ترانه های خوابگونه دکلمه. مرگ یزد گرد کم کمک نوشته میشود و جماعتی می زنند به سیاهکل و عده ای صف کشیده اند برای کلیدر. نامهای بزرگان یک به یک ثبت میشود و ترانه و کتاب و کلام و تعهد و در یک کلام زندگی تدوین میشود. تدوین میشود تا در تاریخ بماند.برای امثال من که کمی دیر به دنیا آمده اند. دیر به دنیایی آمده اند که پر شده است از ترانه های بند تمبانی بکوب بکوب بی مقداری که از حسن تصادف صداهای سینتی سایزری درست شده اند.شعر های آبکی در نقاب مدرنیسم و پست مدرنیسم را شاعران جوان زیر کرسی با پیژامه راه راه میسرایند و کافه نادری را دانشجویان جوانی با سیگارهای خشک دوبار پیچیده و دغدغه های روانپریشانه پر کرده اند و ما؛ من و تویی که زبان مشترکی داریم و درد دلهای هماهنگ، تنها مانده ایم تشنه همه آنچه روزگارش گذشته است. کاش میدانستم آنروزها چه میگذشت . تصور آنکه سیگاری روشن کنم و قدم بزنم از میدان ولیعصر تا کافه گوچینی و منتظر باشم ببینم ضرب دست پیانیست امشب چگونه است کامم را شیرین میکند. از سر کار که برگردم یک لیوان چای بخورم و تصمیم بگیرم که امشب کنسرت داریوش را بروم یا دل به صدای شجریان تازه کنم. روی دکه ها از مجلات زرد را بتوانم انتخاب کنم تا کتاب جمعه و سرکی بکشم به راسته خیابان انقلاب تا بین نویسنده هایی کتاب انتخاب کنم که تاریخ ادبیات مملکت را سربلند میکنند. یک انسان عادی تمام عیار بی خیال باشم و از سر شکم سیری بیفتم به جان فلسفه و در شیک ترین کافه شهر عرق بهار نارنج بخورم و برایم فرقی نکند که بیتلز گوش کنم یا جواد یساری. وقتی وفور نعمت است ، انتخاب ، خیانت بزرگی است.آن روزها تمام شدند چون آن آدم ها تمام شدند. من مقصرم که هیچ چیز آفریده نمیشود آنطور که باید. فقط من مقصرم.روزگار و ادله ی اجتماعی و اقتصادی و هزار زهر مار دیگر بهانه های ابلهانه ای بیش نیست. این روزها آنقدر تشنه نوشتنم که نمیتوانم آنطور که باید بنویسم. پریشان مینویسم و هنوز خط نگرفته ام.
نظر ۳
مرداد ۱۵, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۴ ق.ظ · در دسته دلمشغولی ها

در میان کتابهای ضاله ای که مختص کودکان اوائل انقلاب بود کتابی بود به نام فاشیسم چیه پرندس یا لک لک؟ قصه پسر بچه کوچک بدون نامی بود که گرفتار روزگاری شده بود که تحت سیطره تفکرات آزاد اندیشانه پدرش داشت معنای دیکتاتوری و لزوم انقلاب و خشونت و هزار زهر مار دیگر را تجربه میکرد. اینکه نویسنده چه منظوری داشته از نوشتن کتاب را دقیقا نمیدانم چون قصه و انجام آن کاملا در ذهنم نیست ولی برداشتی که آن دوره از کتاب داشتم کاملا در نظرم متصور است. از آنجا که بسیاری از کودکان آن موقع معمولا غیر از مشاغلی مثل دانشمندی، خلبانی، فضانوردی ورانندگی بولدوزر به شغل شریف چریکی نیز علاقمند بودندمن نیز برداشتم از کتاب آن بود که برای نابودی استبداد باید فکر کرد و آماده انقلاب شد. گوشه انباری کوچکی که در حاشیه حیاط خانه قدیمی مان داشتیم صندوق میوه ای را پر از کیهان بچه ها کرده بودم و لا به لای آن به اصطلاح کتاب های ممنوع را پنهان میکردم. کتابهای درویشیان، بهرنگی، خاکسار و هزار و یک چیز دیگر که فکر می کردم حامل بار انقلابی است.کتاب مزبور را اما هیچ گاه قایم نمیکردم. چون به دلیل چاپ خوب آن آنرا جزو کتابهای فرق ضاله به حساب نیاورده بودم. جمله ای که همیشه در ذهنم مانده بود و سوال برانگیز بود آن بود که پسرک در دیالوگی با پدرش میگفت : من انقلاب نمیخواهم من آلوچه میخواهم و پسرک از نظر من موجودی غیر انقلابی بود که در کتابی انقلابی زیست میکرد و در نتیجه حتما هدایت میشد.هیچگاه به ذهنم نرسید که من هم بگویم : من جفنگ نمیخواهم، من ماتریالیسم دیالکتیک به زبان کودکان، ۲۴ ساعت در خواب وبیداری، سلول شماره چهارده نمیخواهم، من آلوچه میخواهم. به ذهنم خطور نکرد که ماهی سیاه کوچولو اساسا موجودی کرمکی بود که چشمه قشنگش را داد که دریا را بگیرد بی از آنکه اطلاعی از دریا داشته باشد.
شش سالم بود که دیگر تنها به هیات میرفتم. اراک شهر امنی بود و با همسن و سالهایم تا ده شب هم حق داشتیم در کوچه مان پرسه بزنیم. به هیات میرفتم و زنجیر میزدم. از ته دل و محکم. تا چهارم دبیرستان هم میرفتم. فامیل از من التماس دعا می گرفتند و اعتقاد داشتند بچه پاک و درست دینی هستم. اما در مدرسه فکر میکردند تفکرات چپ دارم و دبیر پرورشی ابله مان با من زاویه داشت. حتی از روزی که مرا به عنوان یکی از سردسته های هیاتی بزرگ در شهرمان دید آدم نشد. ولی واقعیت آن بود که من نه اساسا چپ بودم و نه مذهبی درست و حسابی بودم در حالیکه در هر دو زمینه رفتار مناسبی از خودم بروز میدادم. مساله آن بود که مانده بودم و هنوز هم مانده ام بین آنکه فاشیسم چیه پرندس یا لک لک ؟در هر دو طرفی که من تحلیل شدم یا شاید هم تعلقاتی داشت؛ اساسا مقوله “داشتن” مقوله خوبی نبود. “داشتن” جرمی بود نابخشودنی و جای این لیبرالهای احمق هم که همیشه در ادبیات آموزشی این سرزمین خالی بوده است.از هر دو طرف تحت آموزش قرار گرفته بودم و تنها عاملی که باعث شد در هیچ دسته ای هوادار و گردن کش و افراطی نشوم پدرم بود. یادش به خیر وقتی اسم شوروی می آمد دندانهای مهربانش با لبخندی از سر ذوق باز میشد و وقتی آمریکایی ها نجف را زدند با آنکه نفس زیادی نداشت یک ساعت گریه میکرد و چرایش را که پرسیدم گفت: علی همیشه مظلوم بوده بابا.
بیش از بیست سال از روزهایی که اولین کتابها را می خواندم گذشته است. القصه؛ این پسر کوچولوی توی قصه ضریب هوشی اش به اندازه امروز من بود.به نظرتان آیا احتمال دارد که در کنار اتفاقات بزرگی مثل توازن قوا در منطقه و آینده اعراب و اسراییل و هزار مسخره بازی دیگری خانه کوچکی به اندازه یک آلوچه گیر امثال من بیاید آن هم با زمینهایی که روستایی اش را میدهند متری ۱ میلیون تومان؟ کجایی ماهی سیاه کوچولو تا بفهمی که آن مارمولک گرسنه ای که به تو خنجر داد هنوز مستاجراست؟
نظر ۳
مرداد ۶, ۱۳۸۷ در ۳:۱۰ ب.ظ · در دسته دلمشغولی ها

نوشتن برایم بسیار ساده است اگر بدانم چه می خواهم بنویسم. صریح ترش آنست که مزدوری در نوشتن را بسیار آسانتر از انتخاب آنچه باید بنویسم میدانم. این برایم بسیار مشکل تر خواهد بود که موضوعات گوناگونی در سر داشته باشم و بیان آنها را بر سبیل تقریر واجب بدانم و طبق معمول لازم باشد تناسبی بین تعهد مجهول الهویه ام با محافظه کاری نه چندان مستدام و بارزم برقرار کنم. محافظه کاری تلخی که معمولا در شرایط عرض اندام بروز میکند نه در شرایطی که با جان معتقد به آنچه هستم که می نویسم. مدتی از ننوشتنم در وبلاگی که روزگاری روزش بدون متنی هر چند کوچک شب نمیشد میگذرد. پاییزانه را میگویم. به این تظاهرات سانتی مانتال هنرمندانه که آثار را به جای کودکانشان جا میزنند چندان معتقد نیستم، چون اساسا برایم نوشتن و خلق اثر پدیده ایست که جز با حوصله با هیچ کمیت دیگری نسبت مستقیم ندارد و کیفیت آنرا خارج از توانایی تنها در صرف حوصله ارزیابی میکنم. ولی پاییزانه برایم اتفاق جدیدی بود. هویتی بسیار نزدیک به آنچه از خودم سراغ دارم و مستقل از خصلت کهنسالم (جوگیری) با دیگران در ارتباط قرار گرفت. واقعیتی که به هر شکل تفسیر شد و هیچ کدام از تفاسیر را نه خواستم و نه توانستم رد کنم. پاییزانه برای من آغاز اتفاقی بود که بسیاری از خودسانسوری هایم را به باد سپرد وهمان شدم که بودم. جز از جنگ و هراسها و خاطرات کودکیم (کودکیمان) و موسیقی و ترانه ننوشتم و تمام اینها بخش هایی از زندگی من است که در بازه اشتراک سخن با دوستانم میگنجد. نزدیکانم میدانند که جز از اینها از هر چه سخن بگویم بر کردار رعایت و همرنگی با جماعت است. من متعلق به بخش نه چندان کوچکی از نسلی هستم که صفت بارز آن خستگی است. در مواردی هم که خسته نباشیم زود خسته میشویم.دوران پر التهاب و پر مشقت زندگی همان گرد سپیدی است که بر موی مردمان مینشیند و گرنه زمان خود عاجز تر از آن است که بتواند چروکی بر پیشانی و پینه ای بر دست بگذارد. ما قبل از آنکه شبکه تلویزیونمان از دوتا بیشتر شود بیشتر از ۱۱ موج رادیویی را میشناختیم که فقط یکی از آنها رادیو کویت بود و وظیفه اش پخش ترانه های درخواستی بود. مابقی یا زمان حمله را گزارش میکردند یا پیغام اسرا را به گوش میرساندند یا رنگی بودند، رنگ سفید و قرمز که معنای آژیرها را تفسیر میکردند. یک و نیم دهه از زندگیمان که رفت تازه سنتور ها را پشت ویترین مغازه ها دیدیم و هنوز بعد از سه دهه از زندگیمان در حالیکه نسل های بعدیمان در خیابان مغازله میکنند، با زنمان که به گردش می رویم و پلیس را می بینیم سکته می کنیم. دوستی داشتم که تا قبل از ۲۵ سالگی اش فکر میکرد رییس جمهور شخصا همه تلفن ها را شنود میکند و پشت تلفن به دیش ماهواره اش میگفت : ماهیتابه سقفی. اینها در کنار هزار و یک رنج دیگر باعث شد تا من هم مثل دیگر همسن و سالهایم زود خسته شوم.اما خدا را سپاس که دیگر از خستگی خسته شده ام. اینجا خانه جدید من است. صاحب خانه هم ندارم که هر از چندگاهی مجبور شوم نگران باز پس گیری خانه ام باشم. پاییزانه و آنتراکت ، هر دو را به اینجا آورده ام . اعصاب زندگی بدون نوشتن را نداشتم . اینجا را فعلا به سه بخش صدا و تصویر و متن تقسیم بندی میکنم. چون مشغول تکمیل آموخته هایم در طراحی سایت هستم احتمالا هفته ای طول بکشد.
نظر ۶